تبليغاتX
رویای شیرین من

رویای شیرین من

تنها تویی که از لب من شعر می شوی××××هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست

ستایش !  خداوندِ   نوش  آفرین
حمیرا  شکیلا   گوگوش   آفرین

مهستی قمر هایده  مرضیه
ته  قافیه  داریوش   آفرین !

سپاس از  خدا بهر جنس! لطیف
که بر گونه ی چون هلوش  آفرین

خدایی که زن را ظریف و  لطیف
ومردِ  زمختی  به  روش ! آفرین

خداوندِ    بر    صافیِ    چهره ها
زگیل و  لک و خال و جوش آفرین

برای  زنان  تا  که زیبا شوند
تتو و  گریم و و رتوش  آفرین

خداوند طوقچی(1) توی  اصفهان
خداوند   میدان   شوش   آفرین

خداوندِ فردوسی و شهر طوس
خداوندِ    نیمای   یوش   آفرین


خداوندِ   پهپادِ   بی  سر نشین
و قرقاول و کبک و  قوش  آفرین

خدای  وضو  و خداوند  غسل
خداوندِ  حمام  و دوش آفرین

خداوندِ  بر  سقف   حمّام ها
بنایی به  نام  دوپوش  آفرین

خدایی  که  گر گم شود سنگ پا
به حمام ها, لفظ ِ کوش؟   آفرین

خداوندِ  سوراخ  های  خفن
خداوندِ سوراخ  موش  آفرین

برا!  تنگی   حفره های  گشاد
یکی  چیز ! با نام ِ بوش آفرین

خداوندِ   دام    و    خداوندِ   دد
و  در کوه و جنگل  وحوش آفرین

ستایش  هم  او را که در  باکتری
گرم مثبت و هاگ و سوش  آفرین(2)

خدایی که چون دکتری پرده !دوخت
بگفتا    چه   خوبه   روفوش!  آفرین

خداوند در مغز من خرده سنگ
و در  مغز خواننده هوش آفرین

 

(1)نام میدانی در اصفهان
(2)اصطلاحات میکروبیولوژی گرم تلفظش مانند همانکه در کیلوگرم میگوییم
رنگ امیزی میکروبهاست.هاگ حالت مقاوم شده میکروبها و سوش یعنی
گونه یانوع میکروب

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 8:3  توسط نادر  | 

باعرض پوزش از دوستان فقط قصد مزاح و طنز است و شوخی

وقتی زلباسش دو وجب کاسته شد

دل  شاهد آن قله ی  نوخاسته  شد

ما  شیفته ی سبزه ی رویش بودیم

دیدیم  که  سبزه! با گل آراسته شد

       ****************

آنقدر به  من  شیر  ندادی  تو   ننه!

وانقدر تو شیرخشک دادی دو سنه!

شد عقده برای  من که لبهام چنان...

گل _ شیفته  شد برای آن نیم  تنه!

              ************

سی ماه تمام  سینه ! خوردند همه

نوبت  که به  ما  رسید  گفتند  کمه!

آب  از لب و  لوچه مان فرو می ریزد

با دیدن  یک  نیم  تنه  یا   دو  ممه!

         ************

دیگر  به ممه نچسب  مانند  کنه!

کشفی بنما  چو ما تو را جان ننه

ازجزء به کل رسیده  اکنون  داریم

جای دو  ممه  تمام  یک  نیم  تنه

         ***********

"ما فرق ولرم و داغ را می فهیمیم"(1)

چاقیم  که درد  چاق را می فهمیم

هی نیم   تنه  به ما  تعارف   نکنید

ما هم در سبز باغ...را می  فهمیم

(1)مصرع از دریغ خند


شمادوستان نهضت را ادامه دهید...


+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 8:8  توسط نادر  | 

شانه هایت را  بیاور  شانه  کم  آورده ام

یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام

این که می ریزم به پای تو عزیزم اشک نیست

این همه   "دُّر" از دو   چشمان   ترم  آورده ام

خسته و درمانده ام می جویمت در فالها

هان !  اگر باور نداری قهوه  هم آورده ام

این غبار راه  را  از شانه هایم  پاک   کن

عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام

آرزوی   روزهای   دور    احساس   منی

حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام

بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر

این دل  ویرانه  را  از شهر  بم آورده ام

بی  تو  گاهی  فکرهای  غالبا  بد می کنم

حرف   آخر  را   بگویم  بی  تو  کم  آورده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/13ساعت 10:59  توسط نادر  | 


فقط برای اینکه بدانید زنده ایم و گرنه...

حالا  که  داری  می روی خوبِ  عزیزم

بگذار  تا   پشت   سرت   آبی   بریزم

آبی  بریزم  تا   تو  برگردی   دوباره

من بی تو ویرانم  پریشانم مریضم!

بعد از تو من می مانم وکلی   گلایه

با قاب عکس ساکتت بر  روی میزم

گفتی که حتی برسرت چتری  نبودم

باران که بند آمد _ نمی آیی  عزیزم؟

حق می دهم حق داری از من  می گریزی

این  روزها  من  از خودم  هم   می گریزم

باور نمی کردم دلت  را   پس    بگیری

نفرین به من لعنت به این دستان لیزم

شرمنده اگرکار قوی نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 10:29  توسط نادر  | 

تقدیم به بانوی اشک  ولبخند

کسی که خنده ی او نیز بوی غم می داد
صدای  ریزش  قلبش  صدای  بم  می داد


به روی گونه ی  او  ردّ  اشک  چشمانش
به من نشان رهی پر ز پیچ و خم می داد


مرا  هراس  فنا  بود  و  سیل  بنیان  کن
هوای ابری چشمش که بوی نم می داد


دمی که بغض غریبانه اش رها می کرد
برای  اینکه  بمانم  مرا  قسم  می داد


دهان  پسته  و  آب  انار   دل  خون   بود
دومیوه ای که زِهَر دیده در هَمَم  می داد


غمش به سینه نهان بود  وخنده اش برلب
زنی که خنده ی  او  نیز  بوی  غم می داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/19ساعت 7:20  توسط نادر  | 

اندر حکایت آورده اند که شیخ ما(بَسَّط ا...مَخرَجَه)چون دوران کودکی میگذراند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 10:3  توسط نادر  | 

تقدیم به او که اشک هایش را از من پنهان می کند:

چون فصل پاییزی تو هم غمگین و  زردی
شاید  تو  هم   مانند  من  درگیر   دردی


از تب اگرچه گونه هایت لاله گون است
من   از نگاهت یافتم  این را که سردی


کمتر دلم را با نگاهت زیر و  رو  کن
چیزی نمی یابی  ازین ویرانه گردی


گفتم که بارانی ست چشمان من امشب
اینجا      نیا     حتی     اگر     دریا نوردی


اما  تو   آخر   دل  به  دریایم  سپردی
بانو تو هم در عین زن بودن چه مردی


دیشب دوباره شانه هایم بوی نم داشت
احساس  کردم  بار  دیگر    گریه  کردی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/19ساعت 10:36  توسط نادر  | 

" دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش " :
تا دهانی باز شد ،فرتی نباید کرد توش !



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 10:41  توسط نادر  | 

همسر من تنبل و بی عار می داند مرا
خویشتن را گل ولیکن خار می داند مرا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/25ساعت 7:52  توسط نادر  | 

هیچیک از شخصیتها و وقایع واقعی نیست

یادش بخیر حال  و هوایی  داشتم         واسه ی خودم  برو بیایی داشتم
شمال می رفتم گاهی با سانتافهَ م         خوش بودن زیادی می کرد خفهَ م

....

....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/12ساعت 9:40  توسط نادر  | 

با من بمان با چشمهایت  کار دارم                  
با این دو آبی گفتنی  بسیار  دارم

اشکم-اگراز چشمت افتادم - ولیکن              
با  گونه هایت  وعده ی  دیدار  دارم

این چشمها ـ چشمان توـ مغرورـزیباست          
زیبا  و  مغرورست    من   اصرار    دارم

این سینه و این گریه ها ـ این قلب زخمی         
ای   اشک ها    آرام تر     بیمار     دارم

تامی روی کارم سکوت و بغض واشک است      
شب  سر   برای   گریه  بر    دیوار   دارم

کبراترین  تصمیم  عمرت را راها کن            
یعنی بمان با چشمهایت  کار دlرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 8:21  توسط نادر  | 

از رو  برای من   فقط  ابرو   کشیده ای

یعنی که تیغ کشتنم از  رو کشیده ای

بر دل  اگر چه زخم زبان تو تازه  نیست

این بار اول است که چاقو  کشیده ای

تا شرح  تیره روزی من بر  رخم کشی

بر صورتم چه خرمنی از مو  کشیده ای!!!

در  آن  طرف   مقابل  من    جای   آینه

یک جفت چشم خوشگل آهو کشیده ای

گاهی به  شوق دانه  و گاهی زترس  دام

عمری مرا به این سو و آن سو کشیده ای

بر بوم  زرد  من   اثری   از   بهار   نیست

از روی طعنه این همه شب بو کشیده ای!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 10:25  توسط نادر  | 

ای  ناف تو  بهترین  سرآغاز                  این بار تو دکمه را بکن باز
...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/09ساعت 8:56  توسط نادر  | 

با اجازه از شیخ اجل سعدی علیه الرحمه

"شبی یاد دارم که چشمم نخفت"      شنیدم که سودابه در جمع گفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 9:59  توسط نادر  | 

"یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش"
رکّ و پوس(ت)کنده بگم باز رسان پیش نَنَش

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/12ساعت 9:30  توسط نادر  | 

ساده آوردی به دستم ساده ترکم می کنی
با دلم کاری شبیه لرزش بم می کنی
با خودم قهری ولی از روی طعنه سوژه ی
"من تو را آسان نیاوردم به دست"م می کنی
خیره می گردم به عمق هر دوچشم نافذت
ناگهان از مرحله با خنده پرتم می کنی
دل فضای سینه را بی تاب عشقت می کند
این یکی را خون و آن را خانه ی غم می کنی
من که بامعیارعشقت عاشق صددر صدم
با اگر اما ولی درگیر شرطم می کنی
واژه ها گاهی به فنجانم حسادت می کنند!!!
بس که در چشمت برای من غزل دم می کنی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/15ساعت 9:56  توسط نادر  | 

 "نصیحتی کنمت بشنو  و بهانه مگیر"

که هرچه  مام زنت گفت زودتر بپذیر

.

.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/22ساعت 8:32  توسط نادر  | 

فقط جهت خالی نبودن عریضه

شب عید آمدست و مخلصتان
دو سه گونی دلار کم دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/04ساعت 10:4  توسط نادر  | 

مشکل نه از  من است نه از تار  موی  تو
حسی دگر کشیده مرا سمت و سوی تو


حسی شبیه تشنه ی در جستجوی آب
حسی شبیه رفع  عطش  از سبوی  تو


حسی که عاقبت به جنون می کشد مرا
آواره  می کند  نه  به صحرا  به  کوی  تو


اما تو لب چو عنچه ی نشکفته بسته ای
من بی  نصیبم  از تو  و از عطر و  بوی تو


حالا که لب به صحبت  من  وا نمی کنی
لب خوانی است سهم من از گفتگوی تو


با این عطش که من به تو دارم چه می شود؟
تکلیف  آرزوی  من  و   آبروی   تو

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 8:37  توسط نادر  | 

همینکه دست غمت زیر چانه می آید

برای گریه  به دستم    بهانه   می آید

جهان به دیده ی من تیره می شود وقتی...

که تار موی تو بر روی شانه می آید

سکوت حاکم سنگین روی لبهایت

همیشه چون غم غربت شبانه می آید

هوای شعر من امشب گرفته چون قلبم

اگر که مرثیه جای ترانه می آید

 خوش آن دمی که تو بی خون دل کنار آیی

قفس که واسطه شد آب و دانه می آید

لبی دوباره به لبخند بر دلم بگشا

به این بهانه دلم سوی خانه می آید

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/06ساعت 10:35  توسط نادر  |